حال و روز عجیبی داشت بوی حادثه ای بزرگ می آمد پا یش را روی اولین پله نردبان گذاشته بود که فشار جمعیت تعادلش را بهم زد از لا به لای چشم های گیج و سرگردان نگاهی آشنا دستش را گرفت و یک دور کامل چرخاند بعد از اینکه زیر گوشش چیزی را مزه مزه کرد دخترک ناخواسته یک دور هم دور خودش رقصید و به طرف پستوی خانه دوید در عرض چشم بر هم زدنی بچگی هایش را از تنش در آورد و گذاشت توی بقچه و محکم گره زد آنقدر محکم که نکند به سرشان بزند از لا به لای بقچه سرک بکشند برای اینکه خیالش راحت باشد بقچه را گوشه همان پستوی قدیمی و نمناک چال کرد یک لحظه از خودش متنفر شد چه بی رحمانه بچگی هایش را زنده به گور کرده بود . چاره ای نداشت حکم را باید می گرفت .
سرش را بلند کرد حادثه بزرگ رخ داده بود زندگی روی دستها و شانه های لرزان دهکده از سینه کش قبرستان بالا می رفت . چهار ستون بدنش لرزید اما خیلی زود یادش آمد که آدم بزرگها نباید بلرزند خودش را جمع و جور کرد و از نگاه کنجکاو و سئوالی فاصله گرفت تازه داشت مزه سیب محکومیت را احساس می کرد دلش برای بچگی هایش تنگ شده بود اما نمی دانست آدم بزرگها حق دارند به بچگی ها فکر کنند یا نه ؟
کفتر خانگی شان داشت ضجه می زد شانه های لرزان از قبرستان برگشته بودند اما ....
شانه ها دیگر نمی لرزیدند کفتر خانگی ولی تب کرده بود و دخترک رقصیده در طوفان توی لباسهای بزرگتر از خودش چقدر مضحک بنظر می رسید