تبليغاتX
تا لبخند شود ....

تا لبخند شود ....

در چشم تو بند میشود آئینه

پیش تو بلند میشود آئینه

فهمیده که از تبار نوری آری

خورشید پسند میشود آئینه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:28  توسط غنی زاده  | 

 

به قیصر قاف کلمات

ووقتی عشق آغاز تو باشد

و آیه فصلی از راز تو باشد

خجالت می کشم شعرم بیاید

پریشان گوی پرواز تو باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 14:7  توسط غنی زاده  | 

 

 

ای دل ، دل من کجا ! بیا برگردیم

تاریک شده هوا بیا برگردیم

آن دوست که ادعای همرای داشت

رفته است بدون ما بیا برگردیم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:58  توسط غنی زاده  | 

می گفت:

سرانجام همین جمله های عاشقانه کار دستتان میدهد

ومن

چقدر احمقانه باور نکردم

ومن

چقدر شعر سرودم و عاشق ...

و شعر چه صبور آغوشش همیشه باز است

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:0  توسط غنی زاده  | 

 

کجا دیدی تغزل زاده باشی؟ 

                                دلت را پای چشمی داده باشی

و صبحی تلخ برخیزی ببینی

                                 که از چشم خودت افتاده باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 16:45  توسط غنی زاده  | 

بیا دوباره بخوانم برای چشمانت

به بال شعر ببندم دعای چشمانت

دلم اسیر نفسهای سرد طوفان است

کجا کناره بگیرد ؟ کجای چشمانت

بیا که سبر بماند همیشه چشمانم

به ریر سایه سبر همای چشمانت

و این تمام غرل های نارس خود را

بدون بهانه بریزم  به پای چشمانت

تو را به جان ترکهای چشم بیمارم  

بیا دوباره بخوانم برای چشمانت

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 18:59  توسط غنی زاده  | 

 

و آ سمان نواده چشمهای نباریده من است

          که بر غروب

                         می گرید

و من برای همیشه بزرگ خواهم ماند

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 17:7  توسط غنی زاده  | 

·        مگر میگذاری که هذیان من پا بگیرد               واز چشم های تو قول غزل رابگیرد

·        مگر دل چه کم دارد امشب که باید                     بماند سراغ تو را صبح فردا بگیرد

 

·        تمام شکیبای ام را شکستم که شاید               فقط لحظه ای گوشه چشم تو جا بگیرد

 

·        خدارا هم از کوچه ما که می رفت دیدم         که می آمد از چشمهای تو امضا بگیرد

 

·        دلم کنج دیوانگی های خود می نشیند            اگر می شود با خدای تو دعوا بگیرد

 

·        چرا من ز هرم نگاهت نخندم نگریم             نرقصم که آیینه از هوی من ها بگیرد

 

·        فقط یک قدم ما نده... باشد نمی گویم اما         دلم را که تب کرده تا بوی دریا بگیرد

·         

·        پریشان شکستم نشستم شکستم                       مگر میگذاری که هذیان من پا بگیرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 11:5  توسط غنی زاده  | 

هشدار داده بود

                         پیشترها

 

 

اتفاقی که باید ...

 

و اتفاق همین دیروز

شاید هم

                      پیشترها

 

شاید هم ....

 

و نگا هها

 

بعضی هامان تهدید خواندیم

و

 

بعضی هامان تحریک

 

و بعضی فراری محترمانه

 

و تلنگر

- هیچ جایگاهی برایش باز نکردیم –

                    بی برو برگرد

 

بریدیم و دوختیم و به قواره اتفاقی شهید اندازه باشد یا نه

      

              به ما هیچ ربطی ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 15:29  توسط غنی زاده  | 

 حال و روز عجیبی داشت بوی حادثه ای بزرگ می آمد پا یش را روی اولین پله نردبان گذاشته بود که فشار جمعیت تعادلش را بهم زد از لا به لای چشم های گیج و سرگردان نگاهی آشنا دستش را گرفت و یک دور کامل چرخاند بعد از اینکه زیر گوشش چیزی را مزه مزه کرد دخترک ناخواسته یک دور هم دور خودش رقصید و به طرف پستوی خانه دوید در عرض چشم بر هم زدنی بچگی هایش را از تنش در آورد و گذاشت توی بقچه و محکم گره زد آنقدر محکم که نکند به سرشان بزند از لا به لای بقچه سرک بکشند برای اینکه خیالش راحت باشد بقچه را گوشه همان پستوی قدیمی و نمناک چال کرد یک لحظه از خودش متنفر شد چه بی رحمانه بچگی هایش را زنده به گور کرده بود . چاره ای نداشت حکم را باید می گرفت .

سرش را بلند کرد حادثه بزرگ رخ داده بود زندگی روی دستها و شانه های لرزان دهکده از سینه کش قبرستان بالا می رفت . چهار ستون بدنش لرزید اما خیلی زود یادش آمد که آدم بزرگها نباید بلرزند خودش را جمع و جور کرد و از نگاه کنجکاو و سئوالی فاصله گرفت تازه داشت مزه سیب محکومیت را احساس می کرد دلش برای بچگی هایش تنگ شده بود اما نمی دانست آدم بزرگها حق دارند به بچگی ها فکر کنند یا نه ؟

کفتر خانگی شان داشت ضجه می زد شانه های لرزان از قبرستان برگشته بودند اما ....

شانه ها دیگر نمی لرزیدند کفتر خانگی ولی تب کرده بود و دخترک رقصیده در طوفان توی لباسهای بزرگتر از خودش چقدر مضحک بنظر می رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:12  توسط غنی زاده  |